شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

سوار شدن روروئکت عزیزم

امروز با بابایی رفتیم چهارراه امیر اکرم یه روروئک خوشگل برات خریدیم عزیزم جلوی روروئکت فرمون داره ، دنده داره که وقتی میپیچونی اهنگ میزنن شما الان کم کم داری میری تو پنج ماه اینم عکس روروئکت عزیزم اون جلوش بوق و سر و صدای حیوانات رو داره تو خیلی دوست داری عزیزم با اون دستای کوچولوت که اصلا اختیارشون دست خودت نیست میزدی به اونا تا صدا بدن و چراغشون روشن شه و تو خوشحال شی گلم مامانی هم اونجا بود همه از رنگ روروئکت خوششون اومد عزیزم ...
8 اسفند 1391

تولد پسر کوچولوم

      سلام عزیز دل مامان   میخوام برات شروع کنم بگم که چجوری پاهای قشنگتو گذاشتی تو دنیا اره عزیزم نه ماه گذشت و تو کم کم اماده امدن شده بودی 28 مهر ساعت11 شب نشسته بودیم همگی شام میخوردیم همیشه هم تو عادت داشتی شام که میخوردم شروع میکردی به فوتبال بازی کردن   دست و پاهای قشنگ و کوچولوتو تکون میدادی اونشب هر چی مننظر شدم ازت خبری نشد  رو پهلو خوابیدم بازم جوابمو ندادی   چای و نبات خیلی دوست داشتی هر وقت که میخوردم هنوز از گلوم پایین نرفته تکونایی میخوردی که از روی دلم وا ضح و معلوم بود که داری تند تند دست و پا میزنی قشنگم اره گلم میخاستی بیای عشقم تو اینقد ...
8 اسفند 1391

تاپ برقی و کالسکه

شایانی امروز با بابا علی رفتیم یه تاپ برفی و  یه کالسکه مردونه برات خریدیم عزیزم دیگه کم کم هوا داره خوب  میشه من باید شما رو ببرم هوا خوری بابا با ماشین شرکت اومدو من هم خونه خاله فری بودم منو کالسکه شما رو برداشت و اومدیم خونه ایشالا از چند روز دیگه میبرمت بیرون عزیزم امیدوارم که بتونیم نیازهاتو پاسخگو باشیم عزیزم منو بابایی همه سعیمون رو میکنیم تا همه چی برای تو بهترین باشه عزیز دل   راستی دل بابا رو حسابی بردی وقتی از سر کار میاد لبخندایی بهش میزنی که دلشو میبری حسابی میشناسی و دل بردن رو هم کاملا یاد گرفتی عزیزم ...
8 اسفند 1391

واکس چهار ماهگی

اقا شایان اینقد وقت مامان و پر کردی که هر اتفاقی که  میافته رو با یه هفته دیرکرد مینوسم عزیزم ولی خوبه که بعضی موقع ها فرصت نوشتن میدی عزیزم 30 بهمن رفتیم با خاله فرناز واکسن 4 ماهگیتو زدیم عزیزم خواب بودی کلی باهات سروکله زدم تا بیدار شدی و خانم دکتر تا سوزن بهت زد یه جیغ بنفش کشیدی و در حد 15 ثانیه گریه کردی و دیگه اروم شدی اینقد که اقا و صبوری گل پسر مامان ولی وقتی اومدیم خونه چون جای امپولت درد میکرد خیلی گریه کردی مامانی من هم تا تونستم کمپرس سرد میکردم که تو کمتر اذیت بشی عزیزم از ساعت3 به بعد هم کمی تب کردی که با پاشویه و استامینافون کنترلش کردم نذاشتم تبت بالا بره عزیزم ولی تا فرداش هم هی تبت بالا ...
8 اسفند 1391

شروع غذای کمکی گل پسر

شایان جان امروز رفتیم پیش دکتر ناطقیان که وقتی شما رو وزن کرد وزنت 8 کیلو بود بهم گفت که از امروز یعنی پایان 4 ماهگیت غذای کمکیت رو شروع کنم من و بابایی هم خوشحال بودیم چون دیگه وقتی موقع غذا خوردن که میشد شما دادت میرفت هوا که چرا بهت غذا نمیدیم و عصبانی میشدی با لعاب برنجو اب سیب شروع کردیم گلم اتفاقا خیلی هم استقبال کردی عزیزم ...
8 اسفند 1391

شایان و کریسمس

عزیزم برا کریسمس دعوت شدیم خونه ازاده خانم اونا هر سال درخت کریسمس درست میکنن ماهم همه بند و بساط لهو و لعب رو برده بودیم و حسابی خوش گذشت اینم عکس شما با کلاه بابانوئل عزیزکم <a href="http://upload.tehran98.com/"><img src="http://upload.tehran98.com/img1/3bwqi2wgax0vzg6cqftf.jpg" border="0" alt="آپلود عکس" /></a> ...
8 اسفند 1391

سه تایی رفتیم هایپرمی(آغوشی)

آغوشی عزیزم پوشکت تموم شده بود و دندونت هم خیلی میخوارید مامانی اینا هم رفته بودن تئاتر ماسه تا تنها بودیم بابایی از سر کار که اومد گفت بریم هایپر می که برای شما پوشک بخریم برای اولین بار گذاشتمت تو اغوشی مامانی اینقد خوشت اومد اینقد اقا بودی و ساکت که همه نگاهت میکردن ...
24 بهمن 1391